حرف هایی که به سختی کلمه می شوند

من هزوارش خلقت هستم، مرا نوشتند الهام... اما هرگز خوانده نشدم

حرف هایی که به سختی کلمه می شوند

من هزوارش خلقت هستم، مرا نوشتند الهام... اما هرگز خوانده نشدم

حرف هایی که به سختی کلمه می شوند

پروردگارا، امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
پروردگارم شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی ، شایدم بودی و مسافر آسمان بودی
آن روزها من عاشق شدم
حالا که بازآمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
پروردگارم مرا بگذار، بگذار عاشق بمانم....


(آنقدر دعایت می کنم تا برآورده شوی.)
: وما أرسلناک إلا رحمة للعالمین..

بایگانی
آخرین مطالب

دیشب خواب نداشتم، یکبار به رخت خواب پناه بردم و نشد، نزدیک ساعت دو بود که خودم را بیرون کشیدم، لپتابم را از درون کیف ـش روی پاهایم سراندم و کمی دور زدم، دور دنیا انگار.. نمی دانم غرق شدن و بی نجات، نجات یافتنم چقدر زمان کشت، ولی باز به بالشی پناه بردم و خوابیدم.. سبک خوابیده بودم انگار ، خواب می دیدم، چه کسی را کجا، نمی دانم، اما می دیدم، سبک خوابیده بودم و صبح سبک برخاستم، بی هیچ باری، بی هیچ کلمه ای یا تصویری در ذهنم. حالا چند ساعت است دارم تلاش می کنم به خاطر بیاورم چه چیزی را چه کسی را خواب دیده ام که دو -سه ساعت خواب کفایتم کرده و سیراب..

آن حجم سنگینی که از جایی بالاتر از ناف ـم شروع شده بود و تا تمام حلقم را احاطه کرده بود، دلی که میخواست از دهانم بیرون بریزد ولی از چشمانم می چکید بی هیچ هق هق ـی... آن حجمی که تمام مرا در بر گرفته بود در جایی از خواب دیشبم جا مانده..

خالی شده ام از چگال ترین حس شبانه ام و لبریزم حالا از رقیق ترین نور های خورشیدی که تنها گرمای مطبوعی زیر پوستم می دواند.

من دیشب بدون تو ،  جایی دور در خوابی دیر جامانده ام.

اگر امشب نیاوری ام... 

الی ماح
۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

عزیز شدی، بالا رفتی، صعود کردی در دلم، پرچم ـت را کاشتی آن گوشه، به نام زدی ـش، نشستی، نفس تازه کردی، عکس های یادگاری گرفتی، چای نوشیدی و جوجه کباب..

خسته شدی، قدم به قدم که نه.... سوار بر تله کابین شدی، چشم بستی بر من، آرام و آهسته بازگشتی.. آنقدر دور که نمی بینمت...

نمی بینمت.

الی ماح
۳۰ دی ۹۲ ، ۱۷:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
باران

نوید شادی باش بر این شهر...

من نمی گویم در این عالم

گرم پو، تابنده، هستی بخش 

چون خوررشید باش

تا توانی 

پاک، روشن 

مثل باران..

مثل مروارید باش...!!!

(فریدون مشیری)

الی ماح
۲۵ دی ۹۲ ، ۲۱:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

در سال نود خیلی خوشحال با مطالبی که در این وبلاگ می نوشتم برای روزها عنوان و نامگذاری شخصی انجام می دادم، مثلروز خودکار،روز ملی غرولندو کاملا اتفاقی در تاریخ 26 آذر سال نود روز جهانی برادر"اینجا"نوشتم.

همین امروز شنیدم و فهمیدم 17 دسامبر روز برادر هست در بعضی از کشور ها....:/ 


خوانش نمائید در وبلاگ همسایه:

الی ماح
۲۴ آذر ۹۲ ، ۱۷:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
ترس ِ مادرم مرا می ترساند، مادرم می ترسد مبادا روزی برسد که من تنها بمانم. مبادا روزی زبانم لال او نباشد و من تنها باشم. مادرم سخت می ترسد ازینکه دردانه دخترش یک روزی در یک خانه ای تنها بخوابد و تنها بیدار شود. مادرم مدام مرا یادآور می شود به کم اهمیتی ِ منال ِ دنیا، که خودش از صفر شروع کرده بود، از یک اتاق 9متری در خانه ی عموی شوهرش، که اگر خدا بخواهد به آدمیزاد همه چیز می دهد در ازای تلاش. مادرم را در کودکی شوهر دادند ، 12سالش بود که عروس شد. مادرم در اولین فرصتی که جسم نحیفش به او داد مادر شد، بچه های زیادی به دنیا آورده، اما خداوند پدرم را زود از او گرفت، مادرم همیشه میگوید هفت پسر و هفت برادر داشته باشی به قدر حضور شوهر بداخلاق نیست. مادرم می خواهد با شمردن مزایای داشتن شوهر   به نداشتن ـش مرا ترغیب کند. مادرم می گوید نگران تنهایی او نباشم. مادرم گاهی از نیش و کنایه های دیگران می رنجد. مادرم گمان می کند من خیلی سخت گیرم، سخت گیرم به دارایی های کاندیدای مورد نظر، به ظاهرش، به تیپش. مادرم می گوید تو مهربانی و سازگار، مرد ها تو را روی سرشان می گذارند.
گاهی اما نگاهش می چرخد، می گوید به فکر آینده ات باش، پول هات رو حیف نکن، یک خانه ی کوچک بخر برای خودت که خیالت راحت باشد، برای آینده ات، برای فردا.



مادرم نمی داند، من به یک امنیت و آرامشی احتیاج دارم که این شوهر های ویترینی تضمینی برای بدست آوردنش نیستند. مادرم از آمار مردهای متاهلی که همچنان فیلشان در راه هندوستان اینطرف و آنطرف آواره است چقدر بالاست، خبر ندارد. مادر م از زن های شوهر داری که در چت روم ها دنبال چی و چی اند خبر ندارد. مادرم نمی داند از هر چهار دوست و آشنای من یکی جدا شده و دو تا جدایی عاطفی دارند. مادرم خودش را می بیند و خاله ها و عمه ها و چنتا از دوستانش را که در بدترین شرایط زندگی با خانواده های شوهرانشان ماندند و با بی پولی هم ساختند تا زندگی بنا شد، که شوهر ، خدایشان بود. مادرم مرد هایی را می شناسد همچون پدرم را و پدر بزرگ هایم را که تمام دغدغه هایشان خانواده بود. که اگر هم زن می خواستند پنهانی دوست دختر نداشتند بلکه می رفتند یک زن دیگر را می آوردند در خانه شان و شب هایشان را تقسیم می کردند میان دو یا سه زن و عقد بود و حق بچه داشتن و ...  مادرم هیچ از وضع تاهل(تاهل های بی تعهد) در جامعه امروزی نمی داند.



+ دلایل و ابعاد گسترده ای در این زمینه ها هست، قصد من پرداختن به همه آنها نبود.
+ بعد از وصل شدن به سیستم "ویچت" یک فردی که 8-9سال پیش ها با من آشنایی داشت و آنوقت ها ازدواج کرد روی خط آمد، یک پسر 5-6ساله دارد، اعتراف کرد که با یک زن مطلقه دیگر هم رابطه!! دارد .. اگر به رویش می خندیدم لابد می خواست با من هم به یاد قدیم ها یک دیداری تازه کند. این آدم از همان دسته ایست که 7صبح یک خط موبایل را در کشوی محل کارشان روشن می کنند تا 7شب که برسند خانه... نمی خواهم زن ها و دختر ها را مبرا کنم ولی آن بعدی که مرا از مردم می رنجاند این مرد هایند. که اعتماد کردن را برای ما تبدیل به کابوس کرده اند. اگر من 7-8سال پیش زن خانه ی همین مرد می شدم، الان همان کسی بودم که به او خیانت می شود. و کسی چه می داند بعدی و بعدی ها چه!!!
+ نجابت زن ها و مردهای واقعی را زیر سوال نمی برم. استثناء همیشه هست. مساله همینجاست که این پاک بودن ها و قابل اعتماد بودن ها به یک در هزار ها بدل شده...
++ گاهی گمان می کنم زمانه طوریست انگار دارد به همه ی زن ها خیانت می شود.
این روزها همه ادعا دارند طعم خیانت را چشیده اند

و طعم تنهایی را کشیده اند

پس کیست که این دنیا را به " گند " کشیـده است ?!
+مادر مرا ببخش اینجا

الی ماح
۱۷ آذر ۹۲ ، ۱۰:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اشک های من چیست در برابر اشک آن ماهی سیاه ِ کوچولو که دریای شوری شد و شناور کرد جهانی را در خود.

قرار بود یک ماهی آزاد باشم و شنا کنم در خلاف جریان رودها و به دریا برسم، اینک اما ماهی نیمه جانی هستم بر سطح آب های آلوده در یک دلتای متروکه، مشرف بر لجنزاری، همساده با قورباغه ها..

من باید دلفین سفیدی بودم در اقیانوس های جنوب که بازی روزانه ام قایم باشک با صیادان و ماهی گیران بود، نه یک ماهی پرورشی ِ تنبل در حوضچه ای بدقیافه در کناره ی جاده های شمالی..

من نیستم آنکه می خواستم، من نشدم آنچه می بایست. کدام ماهی، حق دارد محل تولد، محل زندگی، نحوه صید، نحوه طبخ و در نهایت خورنده اش را انتخاب کند!


+ نه شب عاشقانه ست.. نه رویا قشنگه، دلم بی تو تنگه.

+ اگر چیزی می نویسم فقط برای تخلیه ی مغزم از کلمات و لغات است، این نوشته ها ارزش قانونی ندارند.

++قلبم مث گـوش مـاهی با مـوج مـوهات رفـیـقه
عشق من این تُنگ کوچیک، کوچیکه اما عمیقه
دریا واسـه کـشتی‌هایِ بی‌سرنـشین جـا نداره
پس من چـرا غـرق بــودم؟ تـهـران که دریـا نداره (همسایه -چاووشی)

الی ماح
۱۶ آذر ۹۲ ، ۰۶:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
دست هایم بی تقصیرند که چیزی نمی نویسند...

سیمی که دست ها را به قلب متصل کرده بود اتصالی کرده انگار... جابجا شده با سیمی که به مغز کشیده اند...

دست هایم بی تقصیرند که مثل قبل نمی نویسند...

اشکال از جای دیگریست.

+بوسه هایت انار را می ترکاند...
نفس هایت سیب را می رساند....
آغوشت ابر را می باراند....
پاییزترینی تو !

الی ماح
۱۰ آذر ۹۲ ، ۰۵:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
من همچون شاعران ِ معاصر در جنگ با تو و عشق ـت مغلوب نخواهم شد...

من بدون سنگر، بدون آر پی جی، بدون تیپ، بدون هوابرد، بدون لشگر، بدون خودروی زرهی، بدون سرنیزه و سپر...

..

.

با پای پیاده از مرز ِ سرزمین ِ سینه ات خواهم گذشت.. و در قلب تو مقلوب خواهم شد.

وسلام./

+ + برای مخاطب لبخندهایم. :)



الی ماح
۰۴ آذر ۹۲ ، ۱۰:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
تا در فراق ـیم در سر هزار نقشه هست

در لحظه وصال سکوت می ماند و نگاه!!

+شما هم اینطورید؟ "لذتی که درفراقاست ، دروصالنیست" ؟؟!!

++ توجه کنید:ناخدایی که نمیداند مقصدش کجاست، هر بادی برایش باد مخالف است.

الی ماح
۰۳ آذر ۹۲ ، ۱۱:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
گاهی این دل سنگینی می کند به روی سینه ام

راه که می روم،خس خس روی زمین کشیده می شود

می نشینم راه نفسم را می بندد؛ قلاده ی سنگین پولادینی شده که چشم ندارد دویدن مرا ببیند

دل هم دل های قدیم

دل که نه، بال پرواز بود روزی...

+ راه خلاص ندارم.

++  تنها کار مفید این روزهایم اینست که وبلاگ می نویسم و وبلاگ می خوانم.

+++هرگز هنگام گذر از جاده، به گندمزاری رسیده اید؟ دمی به وزش باد در آن نگریسته اید؟

وچمدان

الی ماح
۲۷ آبان ۹۲ ، ۰۵:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر